پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٣ - انقلابى متمايز - راهدار احمد
انقلابى متمايز
راهدار احمد
(قسمت پايانى)
٢. انقلاب اسلامى و ضرورت ترويج فرهنگ كار به جاى تنآسايى و لمدادگى در مقابل رفاهزدگى غربى
شهيد آوينىقدس سره معتقد است كه يكى از آسيبها و خطرات جدّى و مهمى كه انقلاب اسلامى را تهديد مىكند، گرايش به تنآسايى و لمدادگى تحت عنوان پرطمطراق ضرورت تحصيل رفاه براى جامعه است. در ديدگاه وى »در نظام اسلامى كار هر كس مستقيماً بر اعتقادات و تمايزات كيفى و روحى افراد بنا مىشود و آنچه انسانها را به كار وامىدارد نه پول، كه عشق است. مؤمن تابع اعتقاد خويش است نه اقتصاد، و عمل او مستقيماً بر نيت اوست كه بنا مىشود. در سيستم كارخانهاى، كارگر و كارمند پيوند اعتقادى خويش با كارش را از دست مىدهد و بالاجبار، فقط براى امرار معاش، دست به كار مىزند و از آنجا كه همه احتياجات او با پول برآورده مىشود، اين پول است كه غايت آمال و مبدأ و ميزان همه ارزشها مىشود. نظام كارخانهاى كنونى، كارگران را همچون اجزايى واحد از يك ماشين تصور مىكند كه هر يك فونكسيون يا عملكرد خاصى را در خدمت كليت آن ماشين بر عهده دارند. انسان صاحب روح و جسمى است متحد با يكديگر و اگر چشم او را به كار بگيرند، هويت حقيقى او را نفى كردهاند و نظام كارخانهاى امروز سراپا مبتلا به اين درد است. سيستمهاى كارخانهاى امروز تنها به جزئى از بدن كارگر، دست، پا، يا چشم او احتياج دارند و اگر كارگر از همه مجموعه وجود انسان، تنها همان يك عضو را داشت تفاوتى نمىكرد.
به بخشى از شرح حال هنرى فورد در كتاب موج سوم رجوع مىكنيم: از زمانى كه هنرى فورد در سال ١٩٠٨ به ساختن مدلهاى T پرداخت نه ١٨ عمل بلكه ٧٨٨٢ عمل مختلف لازم بود تا يك اتومبيل ساخته شود. فورد در شرح حال خود مىنويسد از اين ٧٨٨٢ كار تخصصى ٩٤٩ كار آن مىبايست توسط مردان قوى با بدنى پرقدرت و از نظر جسمانى در سلامت كامل انجام گيرد و ٣٣٣٨ كار آن محتاج مردانى با قدرت معمولى بود و بقيه كارها را اكثراً زنان يا كودكان سنين بالاتر مىتوانستند انجام دهند.
وى با لحنى عارى از عاطفه ادامه مىدهد: ما پى برديم كه ٦٧٠ كار را مردان بدون پا و ٢٦٣٧ كار را مردان با يك پا و دو كار را مردان بدون دست و ٧١٥ كار را مردان يك دست و ده كار را مردان كور مىتوانند انجام دهند. به اختصار، براى يك كار تخصصى، كل يك شخص مورد نياز نبود بلكه فقط به قسمتى از بدن وى احتياج بود و تا كنون شواهدى اين چنين زنده مبنى بر اينكه تخصصى شدن افراطى، مىتواند تا اين اندازه شقاوتانگيز باشد ارائه نشده است.
[متأسفانه ] سيستم موروثى ادارات ما كه از بينش غربى نتيجه شده است، به گونهاى است كه در آن، با نفى تمايزات حقيقى و روحى افراد، سعى مىكنند آنان را همچون پيچ و مهرههايى كه يك سيستم كارخانهاى را مىسازند، در يك سيستم ادارى به كار وادارند، حال آنكه هويت حقيقى انسان در تمايزات روحى و كيفى است. كارمندهاى يك اداره كميت محض نيستند كه بتوان آنها را بدون در نظر گرفتن روحيات و تمايزات كيفىشان، در يك سيستم كارخانهاى به كار كشيد - آنچنان سيستمى كه مثل تپانچه، هر كه ماشه آن را بچكاند، شليك شود.
در بينش سنتى، كيفيت ذاتى افراد است كه نوع فعاليت آنها را تعيين مىكند؛ و حال آنكه در بينش غيرسنتى چون افراد آحاد صرفاً عددى به شمار مىآيند و مىتوان آنها را به جاى يكديگر قرار داد، ديگر به اين كيفيات توجه نمىشود. بهعلاوه بينش اخير منطقاً به فعاليت منحصراً ماشينى و خالى از هرگونه حقيقت انسانى منتهى مىشود و اين وضع درست همان چيزى است كه ما مىتوانيم در روزگار خود مشاهده كنيم.
٣. انقلاب اسلامى و ضرورت تأسيس نظام آموزشى مستقل از نظام آموزشى غرب؛
علىرغم تمايل بنيانگذار جمهورى اسلامى، نظام آموزشى ما هنوز هم نسخهاى كپى گرفته و تلفيق شده از چند نظام آموزشى غربى مىباشد. در سالهاى نخست انقلاب در فاصله سالهاى ١٣٥٩ تا ١٣٦١ به دستور حضرت امامقدس سره دانشگاهها تعطيل شد تا نظام و نيز متون آموزشى بازبينى شده و مناسب با انقلاب اسلامى ايجاد شود، اما متأسفانه پس از قريب دو سال تعطيلى دانشگاهها، دوباره همان متد، متون، اساتيد و نظام آموزشى با اندك تفاوتى، آن هم نه در اصول اساسى، بلكه در امور حاشيهاى - روى كار آمدند و نظام آموزشى به اصطلاح نوين! را شروع كردند.
پس از گذشت دو دهه از آن زمان، انقلاب اسلامى در سير رشد و تكامل خود، عملاً دچار پارادوكس و تناقض شد. چه اينكه مشاهده شد دانشجويانى كه در فضاى انقلاب اسلامى به تحصيل مشغول بودهاند نيز پس از مدتى هرچند در زبان و حتى در رفتار با اصول اين انقلاب همراه باشند، اما دل در گرو لايههاى باطنى غرب داده و سپردهاند. در اين ميان، عدهاى سادهانديشانه ديگر، چاره كار را در اضافه كردن چند واحد معارف اسلامى به دروس دانشگاهى دانستند! اما شهيد آوينىقدس سره و معدود عدهاى چاره كار را در جايى ديگر مىجستند. آنها معتقدند كه اساساً نظام آموزشى ما بايد از پايه و در سطوح متفاوت تعاريف، الفاظ و ادبيات، ساختارها و... دگرگون و مناسب با آرمانهاى غايى انقلاب اسلامى شود. شهيد آوينىقدس سره در اين خصوص مىنويسد:
ما همواره بر مبناى معتقدات اسلامى خويش آموزش را مترادف با تعليم، و پرورش را مترادف با تربيت مىگيريم و اين چنين، از »آموزش و پرورش« همان مفهومى را اخذ مىكنيم كه در »تعليم و تربيت« نهفته است. تعليم و تربيت از كلماتى هستند كه در متون قديمى ما با مبناى قرآنى و روايى مورد استفاده قرار گرفتهاند و آموزش و پرورش ترجمهاى فارسى از همين دو كلمه است. تعليم و تربيت در متون قديمى ما كه داراى مبناى قرآنى و روايى است غايتى تكاملى و كاملاً اخلاقى دارد و مقصود از آن تتميم مكارم اخلاق يعنى تخلق به اخلاقاللّه و اتصاف به صفاتاللّه است. آيا غايت نظام آموزشى غربى نيز همين است؟ اگر اين چنين است، به كار بردن الفاظ تعليم و تربيت درباره آن اشكالى ندارد و اگر نه، اين الفاظ مسمّايى ندارند. مىتوانيم غايت و هدف نظام تعليم و تربيت را بر اساس معتقدات اسلامى خود بر اين فرمايش علوى بنا كنيم كه »وَلْيَكُن... هَمُّكَ فى ما بَعْدَ الموت«. اگر بخواهيم نظامى آموزشى بر مبناى اعتقاد به معاد بنا كنيم چه اتفاقى مىافتد؟ آيا باز هم مواد اصلى دروس ما همينهاست كه اكنون در مدارس و دانشگاهها تدريس مىشود؟ يا نه، به نظامى شبيه به حوزههاى علميه دست خواهيم يافت؟
با تغيير در غايت و هدف آموزش دو تحول اساسى در نظام آموزش و پرورش رخ مىدهد كه يكى در موارد درسى ديگرى در روش تعليم است. براى ادراك بهتر اين تحول مىتوان دو نظام متفاوت دانشگاه و حوزههاى علميه را، چه از نظر دروس و چه از نظر روش، با يكديگر مقايسه كرد. مسئله مدركگرايى فرع بر اين دو مطلبى است كه عنوان شد. مدركگرايى لازمه اين نظام آموزشى است كه در غرب پايهگذارى شده است. وقتى شرط تحصيل امتيازات اجتماعى، رفتن به مدرسه و تحصيل در دانشگاه باشد، فىنفسه مدركگرايى اشاعه پيدا خواهد كرد چرا كه كسب امتيازات و مناصب اجتماعى، مشروط به داشتن مدرك دانشگاهى است. در چنين موقعيتى چگونه مىتوان از مدركگرايى پرهيز كرد؟ آنچه كه نظام آموزشى كنونى را مقبوليت بخشيده همين است، و اگر اين شرط اساسى را از ميان برداريم و مدرك آموزشى را لازمه كسب امتيازات اجتماعى ندانيم، بسيارى از اين كسانى كه امروز در صف طويل كنكورهاى گوناگون انتظار مىكشند از تحصيلات صرفنظر خواهند كرد.
در اجتماعات روستايى و عشايرى نيز از آنجا كه كسب امتيازات اجتماعى موكول به داشتن مدارك آموزشى نيست اشتياق آموزش بسيار كمتر است. اين كمبود اشتياق را نبايد به فقر فرهنگى بازگرداند. حقير منكر وجود فقر فرهنگى در روستاها نيستم، اما اين فقر فرهنگى نشانههاى ديگرى دارد كه تنها با ايجاد مدارس در روستاها از بين نخواهد رفت. دور شدن از حق به فقر فرهنگى منجر مىشود و با اين ترتيب، فقر فرهنگى در شهرهاى بزرگ بسيار بيشتر از روستاها وجود دارد. ايوان ايليچ يكى از روشنفكران غربى است كه در اين زمينه صاحب نظرياتى نزديك به حقيقيت است، هرچند كه در نهايت طرح پيشنهادى او به عنوان »آموزش فارغ از مدرسه« باز هم نمىتواند مورد پذيرش ما باشد. ايوان ايليچ اين نسبت يا رابطه علّى را كه فىمابين آرمان توسعه اقتصادى و نظام آموزش مدرسهاى و دانشگاهى وجود دارد به خوبى شناخته و اصل انتقادات خود را بر آن قرار داده است. او مىگويد:
براى آنكه مسئله آموزش و مدرسه، تمام اهميت خود را پيدا كند، بايد آن را در كل جامعى كه مذهب يا ايدئولوژى حاكم بر جهان امروز است مورد بررسى قرار داد. اين مذهب جديد كه كشورهاى پيشرفته صنعتى قافلهسالاران آنند و كشورهاى عقبمانده ديوانهوار مىكوشند تا به هر وسيله ممكن از سعادت نيل به آن محروم نمانند، آرمان رشد و توسعه است. مشاهده نشان مىدهد كه اين آرمان، مورد نظر و خواست تمامى كشورهاى بزرگ صنعتى و نيز منتهاى آرزوى ممالك پس قافله است. آرمان كه پذيرفته شد، ديگر به عهده علم است راه منحصر به فرد اين رشد و توسعه را بر تكيه بر اصول متعارف و بديهياتى كه هيچ كس درباره آنها شك نمىكند تا كوچكترين جزئيات تعيين و تحميل كند. انتهاى راه رشد و توسعه، مصرف بىكران است. مصرف بىكران همان مدينه فاضله و همان كمال مطلوب بشرى است كه در دورههاى ماقبل علم به صورت تخيلى زندگى جاودان وجود داشت.
همان طورى كه كشورها برحسب توليد ناخالص ملى طبقهبندى مىشوند، سلسله مراتبى بر اساس توليد ناخالص فارغالتحصيلان وجود دارد. به اين ترتيب، كشورى كه مىخواهد در سلسله مراتب رشد يافتگى ترقى كند بايد به توليد هرچه بيشتر فارغالتحصيلان بپردازد. اما فارغالتحصيلى كه بدينگونه توليد مىشود به چه كار مىآيد جز آنكه در خدمت ثروتمندان جهان قرار گيرد و چه توليد پرخرجى! خرج توليد يك فارغالتحصيل دانشگاه، در آمريكا برابر است با ٥ برابر درآمد متوسطِ يك عمرِ نيمى از مردم جهان؛ در آمريكاى لاتين قيمت يك فارغالتحصيل دانشگاه، ٣٥٠ برابر قيمت هر هموطن ديگر با درآمد متوسط است. قيمت تحصيلكردهها بر پيشانىشان حك شده است و همين امر به خودى خود نشان مىدهد كه ارزش علم در جهان امروز چيزى جز ارزش تجارتى نيست. دانشگاه امروز، به خلاف گذشته، ديگر محل اخلاقى و برخورد عقايد و افكار نيست. تحقيق و تدريس آن هم مطابق برنامه و در چشمانداز آرمان رشد و توسعه شيوه توليدى دانشگاه كنونى است.
فدا كردن اعتبار، شخصيت، حرمت و حيثيت انسانى به پاى بت علم و فنشناسى (تكنولوژى)، سوغات بزرگ تمدن مصرفى است و مدرسه مأمور اجراى اين مراسم قربانى است. ...شكست تجربه كوبا در بوجود آوردن انسانهاى نوين از طريق مدرسه، درسى بس آموزنده است. دانشگاه هر سال يك رديف از فارغالتحصيلان مصرف كننده بيرون مىدهد كه مىخواهند به سطح بالاترى از مصرف دست يابند. هيچ يك از اقدامات حكومت انقلابى براى ادغام آنان در زندگى مردم عادى - از كار يدى (دستى) در كارخانهها گرفته تا بريدن نىشكر در مزارع - نتوانسته است بر اين گرايش اساسى دانشگاهى پيروز شود. در عين حال دانشگاه قادر نيست به اندازه كافى كادر تربيت كند و تازه كادرهايى هم كه تربيت مىكند، با روحيه محافظه كار خود حاصل كار كادرهاى خود آموخته و دانشگاه نديده را بر باد مىدهند. عيب از معلم و استاد نيست، اشكال در آنجاست كه يك حكومت انقلابى مىخواهد در نيروى انسانى سرمايهگذارى كند ولى اين كار را از طريق نهادى انجام مىدهد كه برنامه ضمنىاش توليد يك بورژوازى جهانى است.
آموزش در جهان امروز دقيقاً به معناى آموزش كادرهاى تخصصى مورد نياز براى توسعه اقتصادى به روشهاى معمول است و حتى اگر روشهاى دستيابى به توسعه اقتصادى را تغيير دهيم، ديگر اين نظام آموزشى به درد نخواهد خورد و با تغيير دادن غايات و اهداف، پُرروشن است كه نظامهاى آموزشى نيز تغيير خواهد كرد. آيا انقلاب اسلامى ما غايات و اهداف را تغيير نداده است؟ آيا اين اهداف و غايات جديد، نظام آموزشى مناسب خود را نمىطلبد؟
٤. انقلاب اسلامى و ضرورت تأسيس علوم اسلامى
بىشك پشتوانه اين شتاب و سرعت فزاينده غرب، علوم جديد مىباشد؛ علومى كه به صورت يك نظام و در مراتب خاصى براى نقش خاصى اولويتبندى شدهاند. اين علوم داراى مبادى مشترك هستند كه براى نيل به اهداف خاصى هم توليد شدهاند. اين مبادى و مقاصد بيش از هر چيز از درون بشر جديد نشأت گرفته است. به عبارت ديگر؛ قلب اين انسان، ابتدا به جهتى خاص تمايل يافته است و سپس ذهن اين انسان در راستاى ارضاى اين ميل به فعاليت و فرمولسازى پرداخته است و در نهايت برنامه براى رفتار انسان ريخته شده است و اين گونه است كه علوم - همه علوم - جهتدار مىشوند. اثبات جهتدارى علوم مجال و فرصتى ديگر را مىطلبد و ناچاريم در اينجا آن را به عنوان پيشفرض بپذيريم. اگر علوم جهتدار باشند، از هر علمى بايد غايت خاصى را انتظار داشت و هرگز نمىتوان علمى را كه براى غايتى خاص ايجاد شده است در غير آن غايت به كار گرفت. به عنوان مثال؛ سادهانديشى است كه گمان كرد با حذف برخى از اصول فلسفه هگل و به اصطلاح، تهذيب و تذهيب آن، بتوان آن را اسلامى كرد چه اينكه اسلامى شدن فلسفه هگل، عبارتى پارادوكسيكال و متناقض است و نفى خود را در درون خود دارد. بايد علوم اسلامى را تأسيس كرد و اصول اجرايى را بر اساس آنها تدوين كرد:
»وقتى سير تكوينى يك انقلاب جوان به تأسيس نظام حكومتى منجر شد، رهبران انقلاب به قانون اساسى و اصول اجرايى مدوّنى نياز دارند كه بنيان بناى تازه را بر آن استوار دارند، اصولى تبلور يافته از آن نظام ارزشى خاصى كه تفكر انقلاب در آن جلوه كرده است«. غايةالامال علوم اسلامى بايد انكشاف حقيقت عالم و قرب به حقيقت متعالى مطلق باشد و اين مهم هرگز از علوم غربى حاصل نمىشود:
»علوم رسمى غرب نه تنها انكشاف از حقيقت عالم نمىكند بلكه همانگونه كه اكنون در جوامع غربى و غربزده مىبينيم، در اكثر موارد حجاب حقيقت نيز مىگردد و انسانها را در جهانبينىهاى عجيب و غريب و موهوم و پوچى مطلق سرگردان مىسازد«.
ممكن است اين سؤال ايجاد شود كه حتى اگر تأسيس علوم انسانى و اجتماعى هم براى انقلاب اسلامى ضرورى باشد، مطمئناً انقلاب اسلامى نيازى به تأسيس علوم پايه جديدى نخواهد داشت و اساساً رياضيات اسلامى، فيزيك اسلامى و... مضحك به نظر مىرسد. چه اينكه، ٢ + ٢ در هر فرهنگ و دينى لزوماً بايد ٤ شود، آيا ادعاى رياضيات اسلامى به معنى اين نيست كه ٢ + ٢ به نتيجهاى غير از ٤، مثلاً ٥ ختم شود! آيا اين ادعا يادآور شكست اين ديدگاه در اوايل انقلاب اسلامى نيست؟
جواب اين است كه اساساً اين تصور از رياضيات اسلامى كه گمان شود، تا اين اندازه فاحش، اعداد در آن جابجا و تغيير يابند تصورى ناصحيح است، هرچند به بيانى ديگر مىتوان اساساً كليت اين فرمول كه ٤ = ٢ + ٢ را نقض كرد، اما اجمالاً مىتوان گفت كه منظور از رياضيات اسلامى مىتواند در كليت خود، ضرورت تغيير و جابجايى در نسبتها را در نظام علوم غربى ايجاب كند. براى مثال در نظام علوم غربى علوم در يك اولويتبندى خاصى چيده شدهاند كه در رأس آنها رياضى و فيزيك و... مىباشند و اين امر بدين معنى است كه همه علوم ديگر كه در مراتب بعد از رياضى قرار گرفتهاند بايد اصول موضوعه خود را از رياضى بگيرند. به عبارت ديگر، اين امر به معنى تسرّى رياضيات در همه علوم حتى فلسفه است. يعنى احكام علوم حتى خارج از قلمرو احكام فلسفه خواهد بود:
»درست است كه به علوم طبيعت صورت رياضى داده شده و اين علوم در مدارس و دانشكدهها با قطع نظر از نتايج علمى و فنى آن تدريس مىشود و در ظاهر مىتواند صورت صِرفِ نظر و علم نظرى داشته باشد، اما در ذات و حقيقت خود علم نظرى نيست، زيرا درستى و اتقان احكام آن اعتبار تكنيك و تكنولوژيك دارد و به عبارت ديگر؛ درستى احكام علوم طبيعت در اين است كه مىتوان به مدد آن اشيا را تغيير داد و از آن به نفع بشر استفاده كرد. پس اين علم جديد را مىتوان به اصطلاح قدما علم اعتبارى در مقابل علم حقيقى و علم نظرى قرار داد. چه نسبتى ميان علم حقيقى و علم اعتبارى وجود دارد؟ علم حقيقى مبناى علم اعتبارى است و اين حكم بهطور كلى در طى تاريخ فلسفه صادق است و چون علم جديد هم علم اعتبارى است، يعنى بدون آنكه به ذات و حقيقت اشيا نظر داشته باشد و موجودات را نه چنانكه هستند بلكه در صورت رياضى و كمّى اعتبار مىكند، مؤسس بر فلسفه است، اما احكام آن از احكام فلسفه استنتاج نمىشود«.
بىجهت نيست كه دكارت مىگفت: »فلسفهاى ساختهام كه ضمن اينكه خود بر اساس اصول رياضى ساخته شده است، دنيا را نيز بر اساس همان اصول بنا خواهد كرد«. به همين علت در غرب، در پايان قرن نوزدهم - كه اوج تركتازى غرب بود - در صدد برآمدند تا اصول همه علوم را به يك يا چند اصل رياضى تقليل دهند.
»پيروان اين ديدگاه مىكوشند كه همه علوم را به علمى واحد تقليل دهند؛ مثلاً روانشناسى را به شيمى زيستى، شيمى زيستى را به ساختار مولكولى، ساختار مولكولى را به ساختار اتمى، ساختار اتمى را به ساختار هستهاى، ساختار هستهاى را به فيزيك ذرات بنيادى، فيزيك ذرات بنيادى را به نظريه اَبَرريسمان و...؛ مثلاً »كارناپ« برنامه تحويل روانشناسى به فيزيك را مطرح نمود و صحبت از روانشناسى به زبان فيزيك كرد، همينطور »نويرات« در مقام تقليل جامعهشناسى به فيزيك بود و در زمان ما »ادوراد ويلسون« صحبت از تقليل علوم انسانى به علوم طبيعى به ميان مىآورد.
ممكن است زيادهروى نباشد كه بگوييم جامعهشناسى و بقيه علوم اجتماعى، به علاوه علوم انسانى در نهايت شاخههاى زيستشناسى هستند كه بايد در تلفيق جديد وارد شوند.
همچنين فرانسيس كريك كه به خاطر كشف ساختار D N A جايزه نوبل را همراه با جيمز واتسون دريافت كرده، مىگويد: »هدف نهايى نهضت جديد در زيستشناسى اين است كه تمامى زيستشناسى را بر حسب فيزيك و شيمى بيان كنيم.« اين ديدگاه [ كه بتوان اصول همه علوم را به اصل واحدى در علمى مثل فيزيك يا رياضى برگرداند ] از چند جهت مورد تعرض قرار گرفته است«.
در هر حال، لازمه تسرى يافتن رياضيات در همه علوم، كمّى شدن همه آنهاست و از آنجا كه برخى از علوم قابليت كمّى شدن را ندارند، به ناچار بايد از ماهيت حقيقى خود تنزل يابند. يك بار ديگر يه اين عبارت شهيد آوينىقدس سره بنگريم تا دريابيم كه چگونه »عدد« كه اساس رياضيات است حتى از طريق ابزار برآمده از اين علوم مثل كامپيوتر حضور خود را در ساير علوم تحميل مىكند: »حيطه عمل كامپيوتر دنياى كميتِ عددى است؛ بنابراين، شما بايد همه امور معنوى و كيفيات را به زبان كميت عددى تبديل كنيد تا كامپيوتر فرهنگتان را از شما نگيرد و يا اگر از عهده اين كار برنمىآييد بايد قيد فرهنگتان را بزنيد. و مگر امور معنوى و كيفيات قابل تبديل به كميت عددى هستند«؟
در مقابل، اگر در نظام علوم اسلامى، رياضيات در رأس قرار نگيرد و جايگاه رياضيات از صدر به ذيل منتقل شود، بدين معنى مىباشد كه ديگر در اين نظام، رياضيات تعيينكننده اصول موضوعه ساير علوم نخواهد بود. در نظام علوم اسلامى، علم كلام و يا فلسفه اولى در رأس قرار دارد و اين علم است كه تعيينكننده اصول موضوعه ساير علوم قرار مىگيرد و حدّ آنها را مشخص مىكند. اين تغيير در جايگاه و نسبت به تنهايى مىتواند به رياضياتى منتهى شود كه در بسيارى وجوه با رياضيات موجود تفاوت داشته باشد؛ چه اينكه اساساً در سيستمها، گاه كوچكترين تغيير مىتواند بزرگترين و بيشترين تغييرات را در نتايج به بار آورد. به عنوان مثال؛ به همين علت است كه در يك شبكه الكتريكى كه تنها يك مولد دارد، قطع و يا جابجايى حتى يك سيم، مىتواند به قطع كل شبكه منتهى شود.
آنچه به ضرورت تأسيس علوم اسلامى و مناسب با اصول و آرمانهاى انقلاب اسلامى سرعت مىبخشد، شكست علوم جديد در همه ادعاهاىشان مىباشد و با وجود اعتراف صريح به اين شكست از جانب سردمداران و طلايهداران علوم جديد، عقلاً نمىتوان براى ادامه حيات انقلاب به اين غريق تشبّث كرد، بخصوص كه حوزه شكست آنها بيشتر همان حوزههايى است كه ما براى تعالى و تكامل خود به فتح هرچه بيشتر آنها نيازمنديم. بر اساس علوم جديد، ذهن، روح، شعور، حيات، وجدان، غيب، راز، سؤالات اساسى و نهايى فراروى بشر و... غيرقابل كشف و حل هستند؛ »اكلز - زيستشناس انگليسى برنده جايزه نوبل - معتقد است كه ذهن مستقل از زمينه فيزيكى آن وجود دارد [ يعنى نمىتوان آن را به اصول فيزيكى تقليل داد و تحويل برد هايزنبرگ اعتقاد دارد كه روح يا حيات را نمىتوان بر حسب مفاهيم فيزيكى بيان كرد؛ مفاهيم روح و حيات در فيزيك اتمى وارد نمىشوند و آنها را نمىتوان حتى به طور غيرمستقيم به عنوان نتايج پيچيده يك قانون طبيعى استنتاج كرد. اگر بخواهيم فرايندهاى حياتى يا ذهنى را توصيف كنيم بايد اين ساختارها را توسعه دهيم، ممكن است مامجبور باشيم مفاهيم ديگرى نيز وارد كنيم.
پِنرُز - رياضى و فيزيكدان معروف انگليسى - نيز منكر آن است كه شعور يا به طور كلى واقعيت قابل توضيح به وسيله قوانين فيزيكى فعلى باشد. كورت گودل نيروى حياتى را يك عنصر اوليه جهان مىدانست كه از تكامل داروينى نشأت نگرفته است؛ من فكر نمىكنم كه ذهن به طريق داروينى به وجود آمده باشد. در واقع اين قابل نقض است. مكانيزمهاى ساده نمىتوانند ذهن را ايجاد كنند. من فكر مىكنم كه اجزاى جهان سادهاند. نيروى حياتى يك عنصر اوليه جهان است و از بعضى قوانين كنش پيروى مىكند. اين قوانين ساده و مكانيكى نيستند«.
در مورد عدم توان علم جديد براى پاسخگويى به سؤالات اساس فراروى بشر نيز، »پيتر مداور - برنده جايزه نوبل در طب كه يك لاادرىگرى است - مىگويد: به علم نيست كه بايد براى پاسخ به سؤالات مربوط به امور مبدأ و منتهى بازگرديم، بلكه بايد به متافيزيك، ادبيات تخيلى و دين رجوع كنيم.
همين حرف را كارل پوپر مىزند: مهم است كه درك كنيم علم ادعايى درباره سؤالات نهايى مربوط به معماى وحى يا وظيفه انسان در اين جهان ندارد. ما بسيار كم مىدانيم و بايد متواضع باشيم و نبايد وانمود كنيم كه چيزى درباره سؤالات نهايى از اين نوع مىدانيم.
آرتور شالو - برنده جايزه نوبل در فيزيك - مطلب را به طور خلاصه و به خوبى بيان مىكند: به نظر من، وقتى با عجايب حيات و جهان روبهرو مىشويم بايد بپرسيم چرا و نه چگونه. تنها پاسخهاى ممكن، جوابهاى دينى هستند«.
در نهايت، آنچه را كه شهيد آوينىقدس سره براى فرار از دام اين علوم پيشنهاد مىكند اين است كه »وظيفه ما به عنوان علمداران راه انبياعليهمالسلام در سراسر جهان امروز اينچنين اقتضا دارد كه ما در نور بىنهايت قرآن به همه آنچه در ظلمات امروزى فرهنگ غرب به عنوان حقايقى مسلم انگاشته مىشود، نگاهى دوباره بيندازيم و حجاب از حقايق برداريم. همه احكامى كه امروز در احكام علوم انسانى به نام علم در سراسر جهان اشاعه مىيابد معالاسف از ظلمات كنونىفرهنگ غرب منشأ گرفته است و راه جز به تركستانى نمى برد. بازنگرى اين احكام و گشودن حقايق در پرتو نور قرآن و روايات قسمت اعظم از وظيفهاى است كه ما در جهاد اعتقادى بر عهده داريم. مسئوليت ما در برابر حق به جهاد نظامى با استكبار خاتمه نمىيابد و براى اشاعه فرهنگ اسلام در سراسر جهان چارهاى نيست جز اينكه ما با فرهنگ و فلسفه غرب به جهاد برخيزيم، فرهنگ و فلسفهاى كه پشتوانه حيات سياسى استكبار و ريشه آن است و شناخت مبانى تاريخى تمدن غربى از لوازمى است كه ما را به ماهيت حقيقى اين تمدن نزديك خواهد ساخت«.
٥. انقلاب اسلامى و ضرورت شناخت دقيق تمدن
از نظر شهيد آوينىقدس سره بسيارى از معضلات و مشكلات به وجود آمده در بستر انقلاب اسلامى، معلول شناخت غيردقيق و ناصحيح از دنياى رقيب و در نتيجه اتخاذ شيوهاى نادرست براى تعامل با آن است. وى معتقد است كه تا دنياى رقيب شناخته نشود و برنامههاى كلان انقلاب اسلامى در جهت نفى آن تهيه و تنظيم نگردد، نمىتوان انتظار داشت كه درخت انقلاب آنگونه كه شايسته و بايسته آن است به ثمر بنشيند. در نظر وى دو مؤلفه مهم و كليدى كه ضرورى است، هنگام برنامهريزى آن را مدّنظر داشت، عبارتند از:
الف) غرب به مثابه يك كل غيرقابل تجزيه
شهيد آوينىقدس سره معتقد است كه غرب يك مجموعه يكپارچه و منسجم است و همه آن را بايد يكجا و با هم ديد. از اين منظر، غرب، چون يك كل است كه شناخت دقيق و صحيح آن در گرو شناخت صحيح و دقيق همه اجزاى آن است. به عبارت ديگر، شناخت دقيق غرب شناختى سيستمى خواهد بود.
در يك سيستم، سه نوع رابطه وجود دارد: نخست رابطه ميان هر جزء با اجزاى ديگر است، دومين رابطه ميان هر جزء با خروجى سيستم است كه تعيينكننده درصد سهم و نقش آن جزء در آن خروجى مىباشد، سومين رابطه ميان همه اجزاء يعنى كل سيستم با سيستمهاى خرد و كلان ديگر است كه نشان مىدهد چه نسبتى ميان اين دو سيستم برقرار مىباشد كه خود اين امر نشان مىدهد كه در سيستمهاى كلان، هر جزء، خود سيستمى خرد مىباشد كه مركب از اجزايى مىباشد.
شناخت سيستمى به شناختى گفته مىشود كه در تحليل يك پديده، هر سه نوع رابطه لحاظ شود. يكى از مشحصات بارز اين نوع شناخت، اين است كه اين نوع شناخت، شناختى تطبيقى مىباشد و ديگرى اين است كه در آن جايگاه عناصر مختلف در نظامى اولويتىبندى شده تعيين و مشخص مىشود. به عبارت ديگر؛ در اين نوع شناخت، همه اجزا و عناصر در نسبت با يكديگر قرار خواهند گرفت و ارزيابى خواهند شد. بر اين اساس، نمىتوان در يك سيستم به شناخت يك عنصر بدون شناخت همه عناصرى كه به نوعى آن عنصر مورد ارزيابى در ارتباط است، دست يازيد.
شهيد آوينىقدس سره معتقد است كه بسيارى از قضاوتها و تحليلهاى ما درباره سيستم غرب، شناخت غيرسيستمى مىباشد و از اينرو، مطمئناً شناخت غيردقيق و ناصحيحى مىباشد. به لحاظ متديك، شناخت ما از غرب تا كنون بدين شيوه بوده است كه نفع و ضرر يك عنصر را بريده از ارتباطش با ساير عناصر و در نتيجه بريده از جايگاهش در سيستم و نظامى كه آن عنصر در آن ايفاى نقش مىكند ارزيابى كردهايم. اين نحوه ارزيابى مثل اين مىماند كه ما بخواهيم درباره يك غده سرطانى بدون نقش و جايگاه آن در سيستم بدن به قضاوت بنشينيم كه در اين صورت با توجه به اينكه اين غده، تكه گوشتى است اولاً زنده است، ثانياً تمام رگها و مويرگهاى آن سالم است، ثالثاً خونى كه در آن در جريان است به اندازه كافى داراى پلاكت، اكسيژن است و... قضاوت ما درباره آن كاملاً مثبت خواهد بود، چه اينكه اقتضاى اين نحوه رويكرد به اين غده چيزى جز اين قضاوت نمىتواند باشد در حالى كه ما يقين داريم كه غده سرطانى نمىتواند براى بدن مفيد باشد و بايد جراحى شود. تنها راهى كه مىتواند ما را به اين نتيجه برساند اين است كه نحوه نگاه خود به اين غده را از نگاه جزيى و انتزاعى به نگاه سيستمى تغيير دهيم. ما هنگامى به اين نتيجه خواهيم رسيد كه ميان اين غده (عنصر) و ساير غدد (عناصر) در بدن (سيستم) نسبت برقرار كنيم و آنگاه به وضوح خواهيم يافت كه اين غده نمىتواند براى بدن مفيد باشد.
علت و ضرورت شناخت سيستمى اين قانون عقلى و علمى است كه در بسيارى از موارد - اگرنه در كل موارد - »نظريه حاكم بر سيستمهاى پيچيده را نمىتوان بر حسب نظريه حاكم بر اجزاى آنها توضيح داد. براى مثال دانستن خواص يك الكترون منفرد ما را قادر نمىسازد كه بدانيم در مورد يك سيستم دوالكترونى چه چيزهايى رخ مىدهد؛اينكه بر يك سيستم دو يا چندالكترونى اصل طرد پائولى حاكم است، از نظريه تكالكترونى حاصل نمىشود. به طور كلى وقتى از اجزا به كل مىرويم با خواص نوظهور روبرو مىشويم. بنابراين يك جامد بيش از مجموعه اتمهاى آن است«. به عنوان مثال، يك چسب به مثابه يك كلى كه مركب از ميلونها مولكول مىباشد، داراى خاصيت و حكمى - مثل خاصيت چسبندگى - مىباشد كه هيچ يك از اجزاى آن چنين خاصيتى ندارند و شايد ابتدا اين سؤال به ذهن بيايد كه چگونه ممكن است از اجتماع مولكولهايى كه هيچ يك از آنها خاصيت چسبندگى ندارند، كلىاى ايجاد شود كه داراى اين خاصيت مىباشد؟ مشابه اين امر را در احكام دينى نيز مىتوان جست. به عنوان مثال؛ رقص به عنوان يك كلى مركب از مجموعهاى حركات، داراى حكمى به نام حرمت مىباشد كه در صورت خرد شدن و شكسته شدن اين كل و تجزيه آن به مجموعهاى از حركات منفرد و ثابت نگهداشتن آنها، هيچ يك از آن حركات حكم حرمت را نخواهد داشت.
شهيد آوينىقدس سره در بسيارى از نوشتههاى خود بر اين مسئله تأكيد دارند كه اگر شناخت ما از غرب شناختى غيرسيستمى باشد، شناختى غيرصحيح و نادرست خواهد بود و نتايج زيانبارى را به بار خواهد آورد. تأكيد وى بر اين مىباشد كه غرب، سيستمى است كه اجزاى متفاوت آن، هرچند به ظاهر متضاد و مخالف هم باشند، همه يكديگر را پشتيبانى مىكنند. در اين سيستم، هنر، روانشناسى، مديريت، سياست و... حتى علوم پايه آن مثل فيزيك و رياضى و شيمى و... نيز همه يك مبدأ و مقصد دارند و نمىتوان به برخى از آنها ايمان آورد و برخى را رها كرد. برخى از عبارات شهيد آوينىقدس سره در اين خصوص را به نظاره مىنشينيم:
»حاكميت اقتصادى و فرهنگى غرب در اصلِ ماهيت خويش امر واحدى است كه به دو صورت تحقق يافته است. انتزاع اين دو مفهوم از يكديگر، يك امر ذهنى است و در عالم واقع نمىتوان ميان اين دو قايل به انفكاك شد«.
»چه كسى مىتواند اثبات كند كه ضرر ويدئو از كامپيوتر بيشتر است؟ هيچ كس. مشكل اين جاست كه ما فقط با معيار اخلاق ظاهرى به محصولات تمدن تكنولوژيك غرب مىنگريم نه با معيار حكمت و حقيقت دين. روزگار ما روزگار اسارت در چنگ ابزارى است كه هويت فرهنگى دارند. محصولات تمدن غرب همگى كموبيش، صورتهايى مجسم از فرهنگ غرب هستند و آنچه مارشال مك لوهان در اين باره مىگويد درست است.
به اعتقاد من، اگر با چشم حكمت به محصولات تكنولوژيك بنگريم، كامپيوتر را بسيار خطرناكتر از ويدئو خواهيم يافت. كامپيوتر »بَعل ذَبوب« است: بت بزرگ. و ما اگرچه درست نيست كه مطلقاً مانع ورود محصولات تكنولوژيك به كشورمان بشويم، اما اگر قرار شد كه ميان كامپيوتر و ويدئو يكى را انتخاب كنيم و مطلقاً اجازه ورود ندهيم، بدون ترديد بايد جلوى كامپيوتر را بگيريم. كامپيوتر اگرچه به نظر مىآيد كارها را راحتتر مىكند، اما اين كار را به بهاى بسيار سنگينى انجام مىدهد. كامپيوتر براى آن كه بتواند كارها را راحت كند از يك سوى بايد همه سيستمى را كه لازمه وجود و عمل اوست به همراه بياورد. كامپيوتر را نمىتوان از سيستم كامپيوترى جدا كرد و سيستم كامپيوترى يعنى همه غرب. كامپيوتر فقط در سيستمى كه خودش طراحى و ايجاد كرده است مىتواند كار كند و به اين ترتيب، با ورود كامپيوتر تمامى سيستم قبلى مىبايست كه خود را متناسب با كامپيوتر تغيير دهد. و از سوى ديگر، حيطه عمل كامپيوتر دنياى كميتِ عددى است و بنابراين، شما بايد همه امور معنوى و كيفيات را به زبان كميت عددى تبديل كنيد تا كامپيوتر فرهنگتان را از شما نگيرد و يا اگر از عهده اين كار برنمىآييد بايد قيد فرهنگتان را بزنيد. و مگر امور معنوى و كيفيات قابل تبديل به كميت عددى هستند؟ من به ولايت مطلق تكنيك معتقد نيستم. ولايت تكنيك يك حقيقت است، اما مقيد نه مطلق. من به همين است كه اميد بستهام. همانطور كه نتوانستهايم از ورود كامپيوتر جلوگيرى كنيم، از ورود ويدئو هم نخواهيم توانست، اگرچه نظارت بر ورود هر دوى اين محصولات تكنولوژيك لازم است. هر چيزى كه ما را در حد كامپيوتر مقيد كند به همان ميزان تقيدى كه به همراه دارد خطرناك است، اما ما در جهانى زندگى مىكنيم كه در آن مرزها در حال فروريختناند و در عصرى به سر مىبريم كه محصولات تكنولوژيك لازمه حيات بشرى هستند و بنابراين، اصلاً نبايد درباره ورود يا عدم ورود ويدئو به كشور انديشيد؛ چه ما بخواهيم و چه نخواهيم اين كار انجام شده است. اكنون بايد در اينباره كه چگونه ويدئو را مسخر خويش كنيم، بينديشيم و البته اين كار جز با وصول به معرفت نسبت به ماهيت ويدئو و غلبه روحى بر حقيقت آن ممكن نيست«.
»محصولات تمدن تكنولوژيك با يكديگر رابطه علّى دارند و هر يك علت يا معلول ديگرى است و همه آنها صورتهاى مجسم فرهنگ غرب هستند بنابراين، هرگز نمىتوان هيچ يك از محصولات تكنولوژى را منتزع از ديگران تعريف كرد. [ به عنوان مثال ] علل و عوامل بسيارى جمع شدهاند تا ويدئو پديد آمده است و آن علل و عوامل نيز خود معلولهاى عللى ديگر هستند. پس چگونه مىتوان زيانهاى ويدئو را فارغ از علل ايجاد ويدئو بررسى كرد و حكم بر خوبى يا بدى آن كرد؟ اگر دوربين عكاسى اختراع نمىشد، سينما به وجود نمىآمد و اگر سينما به وجود نمىآمد، تلويزيون پديدار نمىشد و اگر تلويزيون پديدار نمىشد، ويدئو پديد نمىآمد. در اين تسلسل علّى فقط به نسبت اشيا با يكديگر پرداختهايم، حال آن كه اگر انسانى كه نيازمند به همه اين ابزار است، به وجود نمىآمد، بدون ترديد هيچ يك از محصولات تمدن غرب موجود نمىشد. تا پاى نياز در ميان نيايد انسان چيزى را طلب نمىكند و تا طلب - خواست - نباشد، اراده به ايجاد و اختراع و ابداع نيز فعليت نمىيابد«.
»موجوديت علمى، صنعتى، سياسى و فرهنگى غرب از يكديگر جدا نيست. فرهنگى كه ملازم با تكنولوژى در سراسر جهان اشاعه ساخته همان فرهنگى است كه غرب مىخواهد؛ بنابراين، آمريكا براى حاكميت جهانى خويش تنها در مواردى به هجوم نظامى دست مىيازد كه حاكميت فعلى خود را از لحاظ سياسى در خطر ببيند و اگرنه، در وضع كنونى جهان، همه حكومتها - هرچند انقلابى - هنگام رويكرد به توسعه اقتصادى و صنعتى ناگزير از آن هستند كه سر تعظيم در برابر آمريكا فرود آورند«.
حال، اگر بر اساس ديدگاه شهيد آوينىقدس سره به برخى از مسايل داخلى و خارجى انقلاب اسلامى بنگريم مصاديق آسيبشناسى ايشان از انقلاب اسلامى را بهتر خواهيم يافت. براى مثال، سيستم بانكى كشور كه ايشان به تقليد و اقتباس از مرحوم سيد جمال الدين اسدآبادىقدس سره در كتاب »توسعه و مبانى تمدن غرب«، درباره آن، مقاله »البانك و ماادريك ما البانك« را نگاشته است - يكى از مصاديقى است كه شناخت ما از اين عنصر غربى، شناخت غيرسيستمى مىباشد. بانك مركزى ما چند سال قبل كتابى چاپ كرده بود و در آن به توضيح و تبيين انواع معاملات دينى و اسلامىاى كه بر اساس پيشنهاد و تصحيح برخى از فقها در بانكها صورت مىگيرد، پرداخته بود. در آن كتاب به فهرستى از انواع معاملات مثل جعاله، مساقاة، قرض، شراكت، رهن، بيع، نسيه و... اشاره شده بود كه حقاً صورت هيچ يك از آن معاملات وقتى مستقلاً بررسى شوند و ارزيابى گردند، به لحاظ شرعى مشكلى ندارد. اما همه اشكال در اين نهفته بود كه اساساً درست نيست اين معاملات را جداگانه بررسى كنيم؛ بانك يك سيستم نرمافزارى - سختافزارى است كه همه اين معاملات عناصر آن هستند و در نسبت با هم بايد سنجيده و ارزيابى شوند. آيا مىتوان به صحت استدلال زير ايمان آورد؟
يك جين جوراب، هزار تومان مىباشد، پس كسى كه هزار تومان دارد يك جين و كسى كه يك ميليون تومان دارد، يك ميليون جين جوراب دارد!
هرگز اين استدلال درست نخواهد بود، چرا كه به هراندازه كه پول و در نتيجه خريد زيادتر باشد، قيمت جين هم پايينتر خواهد آمد و از تخفيفها بيشتر و بيشتر برخوردار خواهد شد تا جايى كه چه بسا كسى كه يك ميليون تومان دارد به جاى يك ميليون جين، شايد دو ميليون جين هم بتواند بخرد. و اين تفاوت فاحش، چيزى است كه در ارزيابى و استدلال فوق، گم شده بود و هرروزه مييليونها برابر آن در معاملات بانكها نيز گم مىشود! اگر دوباره به مثال چسب و رقص دقت شود، استدلال بهتر درك خواهد شد. چه آيا مىتوان گفت، بانكى كه در آن بيست معامله صورت مىگيرد، تنها به اين دليل كه هيچ كدام آنها به تنهايى هيچ مشكل شرعى ندارند، هيچ مشكلى ندارد؟ به عبارت ديگر، آيا مىتوان حكم اجزاء را به كل نسبت داد؟!
به نظر مىرسد ديدگاه شهيد آوينىقدس سره در اين خصوص، چالشى بر سر راه برنامههاى توسعه اول، دوم و سوم و... باشد؛ چه در اين برنامهها، امكان تفكيك اجزاى متفاوت غرب از يكديگر و جدا كردن سره از ناسره آنها به عنوان اصل موضوعه و پيشفرض گرفته شده است.
ممكن است اين سؤال مطرح شود كه با توجه به گسترش كمّى و كيفى فرهنگ غرب، آيا اعتقاد به نفى ابزار و تكنولوژى اين فرهنگ به معنى رجوع به ابزار ماقبل صنعت (اسب و الاغ و قاطر و شتر) نيست؟ آيا سخن گفتن از »شتر« در عصر »موتور« مضحك نيست؟ اساساً آيا اين ديدگاه در بهترين تفسير، به توقف - اگرنه تعطيلى - زندگى منتهى نمىشود؟ جواب دادن به اين سؤال، اگرچه خود مستلزم مقالهاى مستقل و مستند به نوشتههاى اين شهيد بزرگوار است، ليكن اجمالاً در اين خصوص مىتوان گفت:
اولاً »به نظر مىرسد بايد بين مقام نظر و عمل، تفكيك قايل شويم. در مقام نظر، اگرچه به نفى تجدّد و اثبات عدم مطلوبيت آن از نظر مبانى و آموزههاى اسلام رسيديم، اما در مقام عمل، به دليل پيوند و ارتباط عميقى كه بين معيشت و نظام زندگى مردم با ساختارها و محصولات تمدن جديد، ايجاد شده است و هر روز نيز بر ابعاد آن افزوده مىشود، گريزى از اخذ بسيارى از محصولات تجدد نداريم و در صورت نفى آنها، جامعه دچار اختلال در نظام معيشتى و عسر و حَرَج مىشود كه مطلوب شريعت نيست. به عبارت ديگر، اكنون در شرايطى اضطرارى هستيم كه اخذ وجوهى از تمدن جديد را بر ما مجاز و يا حتى در مواردى واجب مىكند؛ مثل برخوردارى از جنگافزارهاى جديد براى دفاع از كيان دين، مردم و كشور و نيز استفاده از رسانههاى جديد كه اكنون از سوى دشمنان در عرصه جنگ روانى و تبليغى كه گاه، مقدمه جنگ نظامى است، استفاده مىشود.
[اين تفكيك ميان مقام عمل و نظر، هم در عرصه عمل و هم در عرصه نظر نتايج و فوايد مهمى دارد؛ به عنوان مثال؛ مىتوان فايده آن را در عرصه نظر چنين بيان كرد كه ]:
ظهور غربگرايى در ايران و گسترش آن كه منجر به انحراف نهضت مشروطه و پس از آن، حاكميت سلطنت مدرن و وابسته پهلوى شد، بيش از هر شعار و آموزه ديگرى، مديون شعار تجدد، ترقى و پيشرفت بوده است. به رخ كشيدن اختراعات، اكتشافات و نوآورىهاى علمى و تكنيكى غرب و در پناه آن، حمله به سنتها و آداب دينى به دليل كهنگى و عقبماندگى، مهمترين راهكار منورالفكران غربزده، براى تسخير فكر و جان عوام و خواص بود.
ترجيعبند غالب خطابهها، مقالات و آثار غربخواهان ايرانى اين بود كه غرب پيشرفته است و ما عقب مانده و درجا زدهايم. گام بعدى پس از القاى اين مسئله، نسخهپيچى براى بيمارى عقبماندگى بود كه در اين مرحله، دين و شريعت و احكام و آداب آن، به چالش گرفته مىشد و سخن از حذف يا تبديل و تغيير و يا بسط و انعطاف و همگامى دين با زمان به ميان مىآمد. زرق و برق تجدد و فضاسازى تجددگرايان، تا آنجا مؤثر بود كه بسيارى از افرادى كه به واقع درد دين و سوداى تعالى اسلام و مسلمين و ستيز با غرب استعمارگر را داشتند، نسبت به ضرورت تجدد متقاعد كرد. بسيارى از متديّنان، بر جوهر تجدّد كه همان دگرگونى و ترقى در جهت استيلا بر طبيعت و كسب اقتدار براى توسعه تمتّع و تلذّد از دنيا و نشستن انسان در جايگاه خالقيت و صانعيت، مهر صحت زدند و از اين كه غرب به چنين نقطهاى رسيده است و مسلمين از آن بازماندهاند، اظهار تاسف و حسرت كردند.
انفعال ياد شده، دليلى جز عدم وقوف به بنيانهاى فكرى تجدد و تمدن غرب، و عدم درك تعارض و بيگانگى آنها با مبانى دينىِ منبعث از كتاب و سنت ندارد. انديشه تفكيك بين وجه مادى و ابزارى تجدد با وجوه فرهنگى و سياسى و اقتصادى آن - كه مفروض اصولگرايان است - نمىتواند از عهده يك مبارزه تمام عيار و ممتد با نظام سلطه غرب و نظم نوين آن، به خوبى و با موفقيت برآيد. پذيرش فىالجمله پيشرفتگى غرب در سطح سياستگذاران و مسئولان نظام، وقتى همراه با ضعفها و نابسامانىهاى ديگر از جمله فقدان عدالت، تجملگرايى و اشرافىگرى مسئولان، اشغال پستهاى كليدى توسط فنسالاران و فارغالتحصيلان آكادمىهاى غربى و آمريكايى، هجوم بىامان فرهنگى دشمن، ناتوانى از اصلاح در نظام تعليم و تربيت و... شود، به شكست و از دست دادن قدرت يا به پذيرش بالجمله سيادت غرب منجر مىشود!
اثبات تعارض »اسلام« و »تجدد« و اذعان به اين كه غرب، پس از رنسانس يكسره به خطا رفته است، و التزام به آن در مقام نظر، ما را از انفعال فكرى و روحى در مقابل غرب رهانده و تداوم فعال و با نشاط نهضت دينى و انقلابى را در برابر هجوم بىامان و همه جانبه نظام سلطه جهانى تضمين مىنمايد. در واقع، دستاورد مهم اين ايستار در برابر تجدد و غرب، بازگشت و التزام نظرى همهجانبه به مبانى و احكام اسلام و تشيّع است كه به جهت همين انفعال موصوف، دچار آسيب جدّى شده است و روز به روز بر فاصله ما با آموزههاى نورانى قرآن و اهل بيت (صلواتُ اللَّه عليهم اَجمعين) مىافزايد.
تلاش بعضى از فقه آموختگان حوزهها و مدارس دينى، براى انطباق احكام شريعت با پارهاى از مشتهيات و مقبولات زمانه مثل حقوق بشر، تساوى زن و مرد، تكثّر عقيدتى و...، از عمق هراسانگيز بدفهمى و انفعال در برابر تجدّد، حكايت دارد. خطرناكترين بُعد اين فتنهها، از دست رفتن عقيده و ايمان، و شك در حقانيت آيين توحيد و اسلام است كه تحت تاثير و فشار زرق و برق دنيا، تبليغات گمراهكننده، شبههافكنىهاى پىدرپى و توانمندىهاى خارقالعاده كفار و مشركان صورت مىگيرد كه اين همه، با اتكاء به تمدن تكنولوژيك و مقتدر مادّى جديد - كه مبنا و بناى آن بر اعراض از حقيقت و تمكين به وساوس شيطانى بوده است، صورت مىپذيرد و با ظهور دجال كه دست به اقداماتى خارقالعاده و محيرالعقول مىزند، به اوج و انتهاى خود مىرسد.
تمدن دجالصفت جديد، خود را به مثابه دين و آيينى تمام عيار كه همه آموزههاى توحيدى و الهى را به سخره و انكار گرفته، مطرح كرده است و از جهانيان، مطالبهاى كمتر از بندگى و رقيّت ندارد. با اين وجود، يكى از تمهيداتى كه مىتواند مانع از فريفتگى و گمراهى مومنان شود، داشتن دركى صحيح از اين تمدن است كه از مظاهر جذاب و فريباى آن عبور كرده و به اعماق شركآلود آن، رخنه و رسوخ كرده باشند. آنها كه به اين درك نرسند، هر لحظه در معرض اين خطر قرار دارند كه در تعارض بين آموزههاى دينى با الزامات و اقتضائات مذهب تجدد، حق را به تجدد داده و از معتقدات خود كوتاه بيايند و اين روند تا آنجا ادامه پيدا كند كه - العياذ بالله - حكم به بطلان و لااقل كهنگى و عقبماندگى و نقص شريعت و دين اسلام، گرچه به عنوان لزوم ارايه قرائت جديد از اسلام بدهند. در هر صورت، درك ماهيّت الحادى و خودبنيادانه تجدّد و تمدن جديد و به تبع آن، عدم مطلوبيت همه محصولات و ميوههاى آن، مىتواند به ما در مقابل فتنهها و شرور اعتقادى آخرالزمان، مصونيت بيشترى ببخشد و از تزلزل فكرى و عقيدتى در برابر هجمه نحلهها و مكاتب رنگارنگ برخاسته از دنياى متجدد حفظ نمايد«.
همانطور كه گذشت مىتوان در عرصه عمل نيز براى اين تفكيك، فوايدى را نام برد كه از حوصله اين مقاله بيرون است.
ب. غرب، چون گرگ پيرى در بستر احتضار
شهيد آوينىقدس سره بعثت تاريخى حضرت امامقدس سره را نشانه بارزى بر غروب غربى مىدانست كه بيش از پنج قرن بر طبل الحاد و گريز از دين كوبيده بود. او معتقد بود كه حتى »نام خمينىقدس سره مطلق حق و طهارت است«و هرآنچه در برابر اين نام قرار گيرد، مطلق باطل و نجاست خواهد شد. او معتقد بود كه حقيقت دين را بايد در وجود امثال حضرت امامقدس سره جستوجو كرد كه مظهر صفات خداوندى هستند و حياتشان تفسيرى بر آيه خليفةاللهى بشر است.
»اگر هيچ برهان ديگرى در دست نداشتيم، ظهور انقلاب اسلامى و بهتر بگويم، بعثت تاريخى انسان در وجود مردى چون امام خمينىقدس سره براى من كافى بود تا باور كنم كه عصر تمدن غرب سپرى شده است و تإ؛صص آن وضعِ موعود كه انسان در انتظار اوست فاصلهاى چندان باقى نمانده است. حقيقت دين را بايد نه در عوالم انتزاعى كه در وجود انسانهايى جست كه به خليفةالهى مبعوث شدهاند. فصلالخطاب با انسانِ كامل است و لاغير«.
بر اين اساس، نه دلدادگى به غرب و زرق و برق فضايش مىتواند براى دلدادگان به نهضت حضرت امامقدس سره موجه باشد و نه ترس بىمورد از هياهوى اين گرگ پير كه ترس درونى خود را مجبور است در لابلاى زوزههايش پنهان كند. غرب با بريدن خود از خدا، نفى و غروب خود را در ذات خود پرورانده است. هر چيز و هر كسى كه در برابر خدا قيام كند لاجرم محكوم به شكست است:
»ماهيت تفكر و تمدن غرب آنسان است كه خود از درونِ ذات، خويشتن را نفى مىكند. من در فروپاشى تمدن غرب بيشتر به تحول درونى غربىها اميد دارم تا جنگى رودرروى كه ميان شرق و غرب و يا اسلام و غرب روى دهد. چنين جنگى لامحاله روى خواهد داد، اما غرب از درون خواهد پوسيد و در خود فرو خواهد ريخت و چون عقربى در محاصره آتش، خود خويشتن را نيش خواهد زد و خواهد كشت«.هماينك نيز نشانههاى اين خودزجرى و خودكشى غرب بروز كرده است. غرب اينك در باتلاق كشنده فزونخواهى و تكثرخواهى خود در حال محو شدن و مردن است.
»فرهنگ غرب فرهنگ اباحهگرى است؛ بنابراين بسيار جذاب است جذابيت فقط به حيطه لذتطلبى محدود نمىشود. اميال بشر منتهى به نيازهاى واقعى وجود او نيست، حال آن كه حيوانات جز اين هستند، اميال حيوانات دقيقاً از نيازهاىشان برمىخيزد و نيازهاىشان نيز محدود است به وجود آب و غذا و جفت مناسب و طويلهاى امن؛ و بنابراين، بهشت موعود حيوانات در همين كره زمين متصور است. اما بشر چنين نيست؛ اميال بشر را معتقَدات او محدود مىكنند و اگرنه نامحدود است، چرا كه با وصول به هر يك از خواستههاى خويش نيازهاى تازهاى از درونش سر برمىآورند. شاهد بر اين مدعا شاهان و ثروتمندان بزرگ هستند كه چون اين تضييقات براى آنها كمتر است، بنده اميال روزافزون و متكاثر خويش مىشوند: قصرهاى بزرگتر، حرمسراهاى وسيعتر، سفرههاى شاهانهتر و ... اما در نهايت، باز رضايت كامل حاصل نمىآيد. رضايت كامل در مقام رضاست كه در سلسله مراتب و منازلِ سلوك روحى بعد از مقام تسليم قرار دارد و جز از طريق حقيقت دين قابل وصول نيست. رضايت كامل براى بشر حاصل نمىآيد و هيچ كس هرگز به آن چه دارد راضى نيست مگر آن كه معتقدات دينى و سنتى، عادات، قوانين و تضييقات اجتماعى او را محدود كنند. اگر او اين تضييقات را نپذيرد، تعارض درونى او را به اضطراب خواهد كشاند. بشر ناچار است كه اين اضطراب روحى را درمان كند و يا بر آن سرپوش بگذارد تا امكان ادامه حيات برايش فراهم شود«. اما غرب هرگز در اين كجراهه خود نخواهد توانست براى اين اضطراب كشنده خود دارويى پيدا كند.
انقلاب اسلامى براى بقا و گسترش خود هرگز نبايد قدم در راه تجربه شده و پايان پذيرفته غرب بگذارد. در اين راه اگر سودى بود بايد به سالكان سابقش مىرسيد و تا غرب هست، ما در اين وادى نامحرميم. شهيد آوينىقدس سره چه زيبا غروب غرب و اضطراب درونى آن را به قلم آورده است:
»غرب اكنون گرگ پيرى است كه مرگ خويش را نزديك مىبيند و قبل از همه، خود اوست كه به اين واقعيت رسيده و مساعى رياكارانه و سبُعانهاش در اين سالها نيز به همين حقيقت اشاره دارد. دوران جلوهفروشى طاووس پير غرب گذشته و آن شيفتگى جنونآميز كه ما را از تأمل و تفكر در خودمان بازمىداشت فرونشسته است. عهد بشر با خدا تجديد گشته است. انفجار اطلاعات از ترمينالهايى است كه تناقض نهفته در باطن تمدن امروز را آشكار خواهد كرد. وقتى حصارهاى اطلاعاتى فرو بريزد مردم جهان خواهند ديد كه اين دژ ظاهراً مستحكم بنيانهايى بسيار پوسيده دارد كه به تلنگرى فرو خواهد ريخت. قدرت غرب، قدرتى بنيانگرفته بر جهل است و آگاهىهاى جمعى كه انقلابزا هستند به يكباره روى مىآورند؛ همچون انفجار نور. شوروى نيز تا آنگاه كه فصل فروپاشىاش آغاز نشده بود خود را قدرتمند و يكپارچه نشان مىداد و غرب نيز آن را همچون دشمنى بزرگ در برابر خويش مىانگاشت. تنها بعد از فروپاشى بود كه باطن پوسيده و از هم گسيخته شوروى آشكار شد. اكنون در غرب همه چيز با سالهاى دهه ١٩٣٠ تفاوت يافته است. مردم با اضطرابى كه از يك عدم اطمينان همگانى برمىآيد به فردا مىنگرند. آنها هر لحظه انتظار مىكشند تا آن دژ اطلاعاتى كه موجوديت سياسى غرب بر آن بنيان گرفته است با يك انفجار مهيب فرو بريزد و آن روى پنهانِ تمدن آشكار شود. براى آن كه رديف منظم آجرهايى كه متكى به يكديگر هستند فرو ريزد، كافى است كه همان آجر نخستين سرنگون شود. تمدنها هم پير مىشوند و مىميرند و از بطن ويرانههاشان تمدنى ديگر سر بر مىآورد. در آغاز، تمدن با يك اعتماد مطلق به قدرت خويش پا مىگيرد و هنگامى كه اين احساس جاى خود را به عدم اعتماد بخشيد، بايد دانست كه موعد سرنگونى فرا رسيده است«.
خلاصه اينكه انقلاب اسلامى از نظر شهيد آوينىقدس سره داراى پتانسيل و ظرفيتى بسيار بالا براى ايجاد تحولى عظيم در دنيا مىباشد و تنها رقيبى است كه مىتواند به تمدن غيردينى و غيرانسانى غرب را به چالش كشيده و به زانو در آورد..
زنهار! كه توسن انديشه را جز بر چمنزار انصاف نتازى و شبنم حق، جز بر گلهاى عدالت نجويى. انديشه آنگاه بارور شود كه معرجش حق باشد، و حق آنگاه تجلى يابد كه پشتوانهاش انديشه. پس حق و انديشه دو همزادند كه جدايىشان فساد آورد و جمعشان نشاط. گفتهاند كه به واقع، انديشه جز از چشمه حق نجوشد و درختش جز در خاك آن نرويد، پس، زنهار كه جز در حق، و به حق و نيز براى حق نينديشى كه او خود همه انديشه است!